در پانزدهمین روز از زندگی مشترکمان، برای اولین بار به تنهایی صبحانهام را نوش جان کردم و بعد انتظار و انتظار...اما خبری از تو نشد. ۲ساعت و ده دقیقه گذشت. مدام با خود
تکرار میکردم که باید آرام باشم. صبور. با گذشت. اما انگار تمام تصوراتم به واقعیت تلخی دامن میزد. زندگی آن روی دیگرش را خیلی زودتر از آنچه تصور میکردم به من نشان داد... و من برای اولین بار دلتنگ خانوادهای شدم که با تمام وجود دوستشان داشتم و به خاطر تو، به خاطر زندگی با تو، تنهایشان گذاشتم. نفس کشیدن برایم سخت شده بود. دستهایم میلرزید. تپش قلب رهایم نمیکرد. آرام بخشم را بعد از مدتها نوش جان کردم و از خانه بیرون آمدم. دلم میخواست در این هوای ابری، اولین قدم زدنمان با هم، در یادمان بماند. اما تو نبودی... هر چند قدم یک بار برمیگشتم و پشت سرم را نگاه میکردم اما نه... هیچ خبری از تو نبود.به آدمها نگاه میکردم. باد میوزید. بچهها با خانوادهشان شادی میکردند. من به آدمها نگاه میکردم و به این فکر میکردم که در دل هر کدامشان چه میگذرد...کدام یک منتظرند؟ کدام یک خشمگیناند؟کدام یک دلتنگ؟کسی مرا میدید؟ کسی فکرش را میکرد که من آنجا چند روز بعد از ازدواجم با تو، منتظرم تا تو بیایی و مرا پیدا کنی؟باد میآمد و باران نم نم شروع به بارش کرده بود. تو زنگ میزدی و من نمیدانستم باید چه جوابی بدهم... تصمیم گرفتم به خانه برگردم. در راه برگشت بود که دیدمت. با چشمهایی نگران جلوی پایم ترمز کردی و ایستادی. آن روز زیر بارانی که به شیشهی ماشین میخورد، هر دو اشک میریختیم. آن روز یادم آمد که ازدواج، قرار نیست حالمان را بهتر از آنچه هست کند. قرار است ما را بزرگ کند. نوعی رشد است. بهمن ناتمام......
ما را در سایت بهمن ناتمام... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 97 تاريخ: جمعه 24 تير 1401 ساعت: 6:35